رضا قليخان هدايت

1745

مجمع الفصحاء ( فارسي )

در ندامت از عمر عزيز و اظهار پيرى و مشيب گويد رسول مرگ به ناگه به من رسيد فراز * كه كوس كوچ فروكوفتند كار بساز كمان پشت دوتا چون به زه درآوردى * ز خويش ناوك دل‌دوز حرص دور انداز تبارك اللّه از آن ميل من به روى نكو * تبارك اللّه ازين قصد من به زلف دراز كنون چه گيسوى مشكين مرا چه مار سياه * كنون چه شعلهء آتش مرا چه شمع طراز دريغ جان گرامى كه رفت در سر تن * دريغ روز جوانى كه رفت در تك و تاز دريغ ديده كه برهم نهاد مىبايد * كنون كه چشم به كار زمانه كردم باز دريغ و غم كه پس از شست و اند سال ز عمر * به ناگهان به سفر مىروم نه برگ و نه ساز به صد هزار زبان گفت در رخم پيرى * كه اين نه جاى قرار است خيز واپرداز فروشدت به گل شيب [ و ] ضعف پاى مكش * درآمدت به گريبان عجز سر مفراز چو جلوه‌گاه حواصل شد آشيانهء زاغ * مكن به پرهوس در هواى دل پرواز برون ز كنج قناعت منه تو پاى طلب * كه مرغ خانگى ايمن بود ز چنگل باز ز پيش خود بفرست آنچه دوستر دارى * كه گم شود ز تو هرچ از پس تو ماند باز ره سلامت اگر مىروى مجرد شو * كه جز عنا نفزايد ترا لباس طراز چو بخت تيرهء من روشنى نهاد آغاز * مرا به حضرت صدر جهان كشيد به ناز رهى چو زلف بتان زير پاى آوردم * فلك دواسبه همىتاخت از پىام كه بتاز در مدح نظام الملك و الملة گويد ز سم مركب تو راه شد چو بيضهء مرغ * ز نعل چون دم طاوس گشت و سينهء باز خدايگان وزيران نظام ملت و ملك * كه هست بندهء حكمش جهان شعبده‌باز به زير رايت انصاف اوست آن خطه * كه ماه اوست قصب‌باف و گرگ او خراز ز امتلا چو قناعت همىزند آروغ * ز خوان جود وى ازبس‌كه خورد معدهء آز ضعيف كلك تو الحق چگونه جانوريست * كه با زبان بريده نگه ندارد راز سر بريده‌اش آواز مىدهد چونست * كه گفته‌اند كه ندهد بريده سر آواز و ليكن آنگهش از سر برون شود سودا * كه در برآورد او را انامل تو به راز